شعر شهادت حضرت قاسم ابن الحسن علیهماالسلام

چون عزیز مجتبی در خون طپید
جام شیرین شهادت سر کشید
شد روان عشق سوی او روان
تا بگیرد جان مگر آن نیمه جان
لیک هر سو روی کرد او را ندید
ساحل دل را در آن دریا ندید
بانگ زد ای سرو دلجوی حسن(ع)
وی رخت یاد آور روی حسن(ع)
ای رسانیده به پایان راه عشق
فارغ التحصیل دانشگاه عشق
گشته زخم از فزون بانگ تو کم
یا عسل چسبانده لبهایت به هم
لاجرم گم کرده خود را ندید
بوی گل بشنید و سوی گل دوید
دید بر گرد گل خود خارها
میکشد از خارها آزارها
دوست افتاده به چنگ دشمنان
گرد خاتم حلقه اهریمنان
گفت از گرد گلم دور ای خسان
گر ندارد باغبان من باغبان
با تن صدچاک گشته کین چرا
گرد یک گل این همه گلچین چرا
این که بی حد زخم دارد ای سپه
سیزده ساله است و ماه چارده
این بدن از برگ گل نازک تر است
همچو اکبر جان من این پیکر است
نخل امیدم چرا بر میکنید
از تن بسمل چرا پر میکنید
چشم حق به ناگه زآن میان
صحنه ای دید و زدش آتش به جان
دید گلچینی به بالین گلش
در کفش بگرفته خونین کاکلش
گشت شیر شرزه حبل المتین
آگه از تصمیم آن خصمی دین
گوئی آمد بر دل ریشش خدنگ
دید اگر لختی کند آنجا درنگ
می کند سر از تن آن مه جدا
می شود از سوره بسم الله جدا
دست بر شمشیر برد و جنگ کرد
عرصه را چون چشم دشمن تنگ کرد
من نمی گویم دگر در آن نبرد
اسب ها با پیکر قاسم چه کرد؟!؟!
شیر کرد آن گرگ ها را تار و مار
عاقبت شد یوسف او آشکار
گفت ای رویت مه و ابرو هلال
وی به دست ظلم جسمت پایمال
نرگس چشمان خود را باز کن
ای مسیحم کشتی ام اعجاز کن
رشته مهر از عمو ببریده ای؟!
یا که رخسار پدر را دیده ای ؟!
یا امام رضا (ع) ؛